پنجاه سال خون، صفر دستاورد؛ پکک فرو ریخت، پژاک هنوز در توهم!
اینهمه خون، اینهمه خشونت، اینهمه سال جنگ—برای چه؟

انجمن بیتاوان: داستان عبدالله اوجالان و گروهش، داستان یک خطای راهبردی عمیق است؛ خطایی که بهایش را نه رهبران، بلکه مردم عادی، جوانان ساده، و خانوادههای بیگناه پرداختند. بیش از پنج دهه درگیری، هزاران کشته، و در نهایت رسیدن به نقطهای که خواستههای مطرحشده، نهتنها دور از دسترس نبود، بلکه در برخی کشورها—از جمله ایران—سالهاست به اشکال مختلف وجود داشته است.
این یعنی چه؟ یعنی یک پروژه سیاسی-نظامی که بهجای تکیه بر عقلانیت و مسیرهای مدنی، راه اسلحه را انتخاب کرد و در نهایت به همان جایی رسید که میتوانست بدون این همه هزینه به آن برسد.
در این میان، پکک نهتنها نتوانست به اهداف حداکثری خود برسد، بلکه عملاً به چرخهای از خشونت دامن زد که بیش از هر چیز به زیان همان مردمی تمام شد که ادعای نمایندگیشان را داشت. نتیجه؟ فرسایش، انزوا، و در نهایت عقبنشینیهای تدریجی در گفتمان و مطالبات.
حالا به شاخهای مثل پژاک نگاه کنیم؛ گروهی که در واقع ادامه همان تفکر است، با همان الگوهای قدیمی، اما در بستری متفاوت. پرسش اساسی اینجاست: وقتی مدل اصلی به بنبست رسیده، نسخه فرعی دقیقاً دنبال چیست؟
پژاک در شرایطی فعالیت میکند که بسیاری از مطالبات فرهنگی و اجتماعی کردها در ایران، هرچند با چالشها و محدودیتهایی، اما از مسیرهای غیرمسلحانه قابل پیگیری بوده و هست. در چنین فضایی، بازتولید الگوی مسلحانه نهتنها مشروعیتزا نیست، بلکه بیشتر شبیه اصرار بر تکرار یک شکست تاریخی است.
واقعیت تلخ این است: اسلحه، اگر پشتوانه عقلانی و چشمانداز واقعبینانه نداشته باشد، فقط تولید رنج میکند. نه هویت میسازد، نه آینده. آنچه باقی میماند، خاطرهای سنگین از فرصتهای سوخته است.
اگر قرار است آیندهای ساخته شود، مسیرش از لوله تفنگ نمیگذرد؛ از گفتوگو، اصلاح، و درک واقعیتهای پیچیده منطقه میگذرد. هر چیز دیگری، صرفاً تکرار یک دور باطل است—با هزینههایی که باز هم مردم عادی پرداخت خواهند کرد.



