یادداشت روز

ملاقات با خانواده ی سردار شهید درستی -(بمناسبت سالگرد شهادت توسط ایادی فرقه تروریستی پژاک )

به مناسبت هفتمين سالگرد شهادت سردار رشيد اسلام شهيد محمدحنيفه درستي به ديدار خانواده آن سردار رفته و با آنها به گفت و گو نشستيم.
انجمن بی تاوان آذربایجان غربی ه نقل از تیار؛ در جمع خانواده شهيد نشسته ايم خانه اي كه نام و ياد سردار هميشه در آنجا زنده است خانواده سردار از خاطرات خودشان در طول دوران شيريني كه سردار كنارشان بود برايمان مي گويند.

حوريه حسن نژاد همسر سردار درستي :

نحوه آشنايي با سردار؟

خواهر بزرگ سردار برادرزن من بود و از اين طريق ما با هم آشنا شديم بعد از مدتي سردار به خواهرش گفته بود كه با مادرش براي خواستگاري از من بيايند .

وقتي خواهر سردار قضيه را با برادرم در ميان گذاشته بود برادرم به علت ارادت خاصي كه به سردار داشت موافقت كرده بود به اين ترتيب بود كه با موافقت خانواده ام مراسم ازدواج ما برپا شد ،مراسم ما خاص بود با سلام وصلوات و مراسم دعاي كميل ما زندگي مشتركمان را آغاز كرديم.

تقريبا پس از دو ماه از آغاز زندگي مشتركمان سردار براي عمليات فتح المبين به دزفول رفت و مدت سه ماه از او خبري نداشتيم چون برادر بزرگ سردارهم با او همرزم بود از طريق برادرش برايمان نامه مي فرستاد كه حالش خوب است و جاي هيچ نگراني نيست پس از سه ماه موقع برگشت از عمليات از ناحيه سر مجروح شده بود اين باعث شد كه براي يك هفته براي استراحت به منزل بيايد و پس از بهبودي دوباره به مناطق عملياتي رفت آن زمان فرمانده جندا.. بود.

هر وقت وارد خانه مي شد با خود نشاط و آرامش را هم مي آورد از او در آن مدت كوتاهي كه در منزل بود جز خاطرات خوش چيزي به ياد ندارم.

فقط روز تولد اولين فرزندمان براي يك روز به منزل آمد و دوباره به مأموريت رفت ما زياد او را در خانه نمي ديديم و طوري كه بچه ها براي ديدن پدرشان در حسرت بودند تمام مسئوليت زندگي روي دوش من بود به من مي گفت من به اميد تو منزل را رها كرده و از بچه ها نگراني ندارم.

در سال 73 وقتي كه درجه سرداري را گرفت ما از خوي به اروميه آمديم در طول اين مدت بارها و بارها مجروح شده بود كل زندگي سردار تا شهادت در جبهه و جنگ گذشت تا اينكه نهايتا در عمليات منطقه جهم دره به آرزوي ديرينه اش كه شهادت بود دست يافت آن زمان فرمانده تيپ 2 لشكر 3 نيروي مخصوص حمزه سيدالشهدا بود.

فرزند شهيد:

مأموريتهاي پدرم از روز اول ازدواجش تا سال 1385 هميشه در حال اضطرار بود باور مي كنيد در طول اين 27 سال يك هفته تمام او را در خانه نديديم و از چهره آرام او سير نشديم در اواخر ما را دور خودش جمع مي كرد و مي گفت دخترهاي گلم مخصوصا كربالايي عليرضايم من شرمنده تان هستم نتوانستم باباي خوبي برايتان باشم.

ما چهار خواهر هستيم كه پس از ما برادر كوچكمان عليرضا متولد شده است طوري كه او براي خانواده عزيز بود روزي عليرضا مريض شد و او را دربيمارستان بستري كرديم پدرم آن موقع در شهرستان پيرانشهر بهمراه دايي ام در عمليات بود و پدرم پس از اطلاع از بيماري عليرضا دايي ام را براي اطلاع از وضعيت عليرضا مي فرستاد كه به اصرار دايي ام خودش هم آمده بود وقتي بيمارستان آمد به دايي ام گفت كه پيش عليرضا همه اعضاي خانواده هستند واجب بود كه من در منطقه پيش سربازها باشم آنها تنها هستند،پدرم نسبت به سربازها بسيار حساس بود و آنها را عين بچه هاي خودش مي دانست و مي گفت آنها نزد ما امانت هستندو خانواده هايشان چشم به راهشان هستند.

خواب شهادت؟

پدرم وقتي به سفر حج رفت در مكه شهادتش را در خواب ديده بود تنها اين قضيه را با دوستش در ميان گذاشته بود و به او گفته بود كه خواب او را قبل از شهادتش به كسي بازگو نكند.

پس از شهادت پدرم دوستش گفت كه سردار به من گفت در مكه كه بودم در خواب ديدم از كنار امامزاده كه رد مي شدم ديدم سيدي كنار امامزاده از گروهي كه در صف ايستاده اند ثبت نام مي كند نزد آنها رفتم و گفتم كه اينجا چه خبر است گفتند كه نام سربازان امام زمان آن 313 نفر را مي نويسيم من به سيد گفتم كه اسم من را هم مي نويسيد سيد به من گفت كه جلوي صف بايست نام تو را هم نوشتم.

آخرين ديدار از زبان همسر سردار ؟

سردار قبل شهادت دچار بيماري قلبي شده بود و پزشك يك هفته استراحت مطلق براي او تجويز كرده بود تلفن زنگ زد و او پس از صحبت با تلفن آماده رفتن شد زياد اصرار كردم كه بيمار است و نرود و كس ديگري را بجاي خودش بفرستد ولي او گفت بايد خودم بروم روز چهارشنبه بود پس از صبحانه آماده شد و من طبق معمول پوتين هايش را آماده كرده بودم پوشيد و دم در من را دوباره صدا زد آمدم گفت اگر كاري داشتيد تماس بگيريد و رفت…

خبر شهادت؟

سردار روز چهارشنبه از منزل رفت گويا روز جمعه در منطقه جهنم دره كه براي عمليات پاك سازي رفته بودند به شهادت ميرسد روز شنبه بود تلفن زنگ زد دوست سردار عليرضا صفري بود شماره برادر سردار را از من گرفت من به طرز صحبت او شك كردم اين بود كه پس از قطع تلفن با منزل برادر سردار تماس گرفتم ديدم صداي گريه و شيون مي آيد ولي برادر شوهرم به من چيزي نگفت من دوباره به عليرضا صفري زنگ زدم و پس از اصرار من گفت كه سردار به هدفش كه شهادت بود رسيد و به اين ترتيب بود كه ما از شهادت سردار مطلع شديم.

پس از خوابي كه در مكه ديده بود گويا شهادت سردار به او الهام شده بود چند روز قبل شهادتش موقعي كه جلوي آينه ايستاده بود از من مي پرسيد چهره من تغيير نكرده است رفتارش كمي تغيير كرده بود پس از اينكه خبر شهادت سردار كاظمي را شنيد در خانه آرام و قرار نداشت ناراحت بود و مي گفت آنها رفتند و ما مانديم مي گفت شهادت چنين سرداراني به ضرر اسلام است تا اينكه نهايتا خودش هم به جمع همرزمانش پيوست و بنا به خواسته خودش در شهرستان خوي ميان همرزمان شهيدش دفن شد.

يادش گرامي و راهش پررهرو باد/

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا