از مبارزه با کمالیسم تا بازتولید منطق مرکز؛ تناقض پنهان در اوجالانگرایی

بیتاوان – یکی از مهمترین تناقضهای کمتر دیدهشده در تاریخ سیاسی پ.ک.ک و جریان اوجالانگرا، نه صرفاً در تغییر شعارها و تاکتیکهای این جریان، بلکه در منطق عمیقتری نهفته است: آیا جریانی که خود را مخالف نظم کمالیستی و ضد استعماری معرفی میکند، واقعاً از منطق فکری همان ساختار فاصله گرفته است؟
یک تحلیل انتقادی تازه درباره «اوجالانگرایی» دقیقاً همین پرسش را مطرح میکند و استدلالش این است که مشکل صرفاً تأثیرپذیری اوجالان از کمالیسم نیست؛ بلکه بخشی از مفاهیمی که اوجالانگرایی با آنها جامعه، سیاست، رهبری و تاریخ را توضیح میدهد، همچنان در چارچوب یک نگاه مرکزگرا و از بالا به پایین قرار دارد.
جامعه؛ مردم یا «ماده خام» یک پروژه سیاسی؟
در این نگاه انتقادی، یکی از نقاط مسئلهساز اوجالانگرایی، جایگاه جامعه است.
جامعه قرار نیست لزوماً خودش مسیر سیاسی و تاریخی خود را تعیین کند؛ بلکه یک «پروژه» برای تغییر و بازسازی تلقی میشود. در چنین الگویی، رهبر صرفاً نماینده جامعه نیست؛ بلکه کسی است که مدعی شناخت مسیر درست تاریخی است و وظیفه دارد جامعه را به سمت آن هدایت کند.
اینجاست که «رهبر» از یک عنصر سیاسی به یک مرجع فکری تبدیل میشود.
این مسئله درباره پ.ک.ک اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا ساختاری که دههها بر محور شخصیت عبدالله اوجالان شکل گرفته، عملاً با نوعی مرکزیت ایدئولوژیک مواجه بوده است؛ بهگونهای که حتی پس از بازداشت اوجالان نیز ایدهها و الگوهای سیاسی منتسب به او در ساختارهای مختلف این جریان ادامه پیدا کرده است.
بنابراین پرسش اساسی این نیست که صرفاً «اوجالان چه گفته است؟» بلکه این است که چرا یک فرد باید از جایگاه یک رهبر یک سازمان مسلح فراتر رفته و برای جوامع و مناطق مختلف، الگوی سیاسی و سازمانی تعریف کند؟
چهار جامعه یا یک میدان برای یک نسخه واحد؟
یکی از نقاط مهم تحلیل، نحوه نگاه اوجالانگرایی به چهار بخش کردنشین است.
بر اساس این نقد، جریان اوجالانگرا در عمل نتوانسته است همیشه تفاوتهای تاریخی، سیاسی و اجتماعی کردهای ترکیه، عراق، سوریه و ایران را به رسمیت بشناسد و در مواردی تلاش کرده یک الگوی سیاسی واحد را بر این مناطق منطبق کند.
این موضوع را میتوان در گسترش ساختارهای مرتبط با ایده «کنفدرالیسم دموکراتیک» نیز بررسی کرد؛ ساختاری که در ادبیات KCK مطرح شده و در مطالعات مختلف، ارتباط ایدئولوژیک و سازمانی آن با PKK و ساختارهای مرتبط در سوریه بررسی شده است.
در چنین شرایطی، مسئله فقط یک اختلاف سیاسی میان گروههای کردی نیست؛ بلکه پرسشی اساسیتر مطرح میشود:
چه کسی حق دارد برای جامعهای در عراق، سوریه یا ایران نسخه سیاسی بنویسد؛ جامعهای که تاریخ، ساختار اجتماعی و شرایط سیاسی آن با ترکیه متفاوت است؟
چرا اقلیم کردستان عراق برای اوجالانگرایی مسئلهساز است؟
یکی از جالبترین بخشهای تحلیل مورد بحث، تمرکز بر رابطه جریان اوجالانگرا با اقلیم کردستان عراق است.
اقلیم کردستان عراق یک نمونه عینی از شکلگیری یک مرکز سیاسی کردی خارج از ساختار PKK است. همین مسئله میتواند از منظر رقابت سیاسی، برای جریانی که خود را صاحب یک مدل فراملی برای سازماندهی سیاسی کردها میداند، چالش ایجاد کند.
در اینجا تضاد دو الگو آشکار میشود:
یک الگو بر شکلگیری نهادهای سیاسی محلی و تجربه سیاسی موجود تکیه دارد؛ الگوی دیگر میکوشد یک چارچوب ایدئولوژیک و سازمانی فرامرزی را گسترش دهد.
به همین دلیل، مخالفت یا تنش میان PKK و جریانهای سیاسی اقلیم را نمیتوان همیشه صرفاً در چارچوب اختلافات روزمره سیاسی توضیح داد. بخشی از این تضاد میتواند به رقابت بر سر این پرسش بازگردد که مرجع تصمیمگیری درباره آینده سیاسی کردها چه کسی و کجاست؟
از ترکیهمحوری تا یک تناقض بزرگ
تناقض مهمتر اما در جای دیگری قرار دارد.
اگر اوجالانگرایی خود را یک پروژه فراملی و متعلق به همه بخشهای کردستان معرفی میکند، چرا ترکیه و سیاست داخلی این کشور همچنان تا این اندازه در مرکز دستگاه فکری و سیاسی آن قرار دارند؟
این پرسش زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که به ساختارهای وابسته به PKK در کشورهای مختلف نگاه کنیم؛ زیرا در کنار تفاوتهای جغرافیایی، بخش قابل توجهی از ادبیات، مفاهیم و چارچوبهای سیاسی این جریان همچنان از یک مرکز ایدئولوژیک مشترک تغذیه میشود.
در نتیجه، ادعای «فراملی بودن» لزوماً به معنای غیرمرکزگرا بودن نیست.
ممکن است یک جریان مرزهای جغرافیایی را پشت سر بگذارد، اما همچنان **مرکز ایدئولوژیک واحدی** داشته باشد که دیگران را بر اساس نسخه خود تعریف و سازماندهی کند.
مسئله KCK و یک پرسش مهم
بخش دیگری از متن به اظهارات عبدالله اوجالان درباره شکلگیری KCK میپردازد. در گزارشهایی که بر اساس کتاب «دموکراتیک رهایی و ساختن زندگی آزاد» منتشر شده، بخشهایی از سخنان اوجالان درباره گفتوگو و هماهنگی با مقاماتی از MİT در روند شکلگیری KCK نقل شده است.
این اظهارات، صرفنظر از اینکه چگونه تفسیر شوند، یک پرسش سیاسی مهم ایجاد میکنند:
چگونه یک ساختار سیاسی ـ سازمانی که خود را پروژهای مستقل و ضدساختار معرفی میکند، میتواند با چنین سطحی از تمرکز تصمیمگیری حول شخص اوجالان شکل بگیرد؟
البته نقل این اظهارات به خودی خود اثباتکننده تمام ادعاهای مطرحشده درباره رابطه PKK و دستگاههای دولتی نیست و باید میان «اظهارات منسوب به اوجالان»، «گزارش رسانهای» و «اثبات تاریخی مستقل» تفکیک قائل شد.
اما حتی بدون ورود به نظریههای مربوط به منشأ PKK، اصل مسئله همچنان باقی است:
چرا تصمیمگیری درباره ساختارهای سیاسی و مسلحانه در مناطق مختلف باید تا این اندازه به یک مرکز واحد وابسته باشد؟
ضدکمالیسم در شعار؛ مرکزگرایی در ساختار؟
شاید مهمترین نکته این بحث همین باشد.
یک جریان میتواند در سطح گفتمان، خود را ضدکمالیستی، ضدملیگرایی دولتی و ضدتمرکز معرفی کند؛ اما این مسئله بهتنهایی ثابت نمیکند که از تمام الگوهای فکری آن نظام فاصله گرفته است.
اگر جامعه از بالا تعریف شود، اگر رهبر خود را مرجع شناخت «مسیر درست» بداند، اگر یک مرکز سیاسی برای مناطق مختلف نسخه واحد تولید کند و اگر تفاوتهای سیاسی و اجتماعی جوامع مختلف تحت یک چارچوب ایدئولوژیک واحد قرار گیرد، آنگاه میتوان درباره وجود یک مرکزگرایی جدید با ادبیات متفاوت بحث کرد.
این دقیقاً همان تناقضی است که تحلیل مورد بحث برجسته میکند:
ممکن است یک جریان با استعمار مبارزه کند، اما الزاماً از ذهنیت مرکز ـ پیرامون رها نشده باشد.
مسئلهای فراتر از پ.ک.ک
از این زاویه، نقد اوجالانگرایی فقط بحثی درباره عبدالله اوجالان یا تاریخ پ.ک.ک نیست.
مسئله به یک پرسش بزرگتر درباره سیاست کردی بازمیگردد:
آیا جوامع کرد در ایران، عراق، سوریه و ترکیه میتوانند مسیر سیاسی خود را بر اساس شرایط واقعی و تصمیم نهادهای بومی خود تعیین کنند، یا باید همچنان در چارچوب یک پروژه ایدئولوژیک واحد و یک مرکز فرامرزی تعریف شوند؟
پاسخ به این پرسش، تفاوت میان نمایندگی سیاسی و قیمومیت سیاسی را روشن میکند.
هیچ جامعهای صرفاً به دلیل اشتراک زبانی یا هویتی، الزاماً یک اراده سیاسی واحد ندارد. تجربه اقلیم کردستان عراق، ساختار سیاسی سوریه، تحولات کردهای ترکیه و وضعیت کردهای ایران، هرکدام محصول شرایط متفاوتی هستند و نمیتوان آنها را بدون توجه به این تفاوتها در یک نسخه واحد خلاصه کرد.
از همین منظر، یکی از تناقضهای بنیادین پروژه اوجالانگرایی این است که در حالی که خود را رهاییبخش معرفی میکند، میتواند به الگویی تبدیل شود که در آن رهایی دیگران نیز باید از مسیر نسخهای تعیینشده در یک مرکز ایدئولوژیک عبور کند.
و اینجاست که سؤال اصلی دوباره بازمیگردد:
اگر قرار است جامعه از قیمومیت رها شود، چرا باید یک رهبر، یک سازمان و یک ایدئولوژی جای آن قیمومیت را بگیرد؟
این پرسش، شاید یکی از مهمترین نقاطی باشد که برای فهم آینده PKK، KCK و شاخههای وابسته به آن باید مورد توجه قرار گیرد.



