گزارشگر

جامانده ای که بالاخره آسمانی شد

شهید علی اکبر جمراسی، فرزند، علی، سوم فروردین ماه در دهستان تلخاب دیده به جهان گشود، وی در تاریخ ۹۰/۰۴/۳۰ در منطقه سردشت به فیض شهادت رسید.

به گفته همرزمان و خانواده شهید، شهید جمراسی عشق شهادت در دل داشت و همواره افسوس جاماندن از قافله شهدا را می خورد.

شهید جمراسی جزو نخستین کسانی بود که با همکاری در کمیته جستجوی مفقودین در منطقه چنگوله برای جستجوی شهدا حضور پیدا کرد۱۴۶۰۲۷۳۱۴۳_thumb3_24

وی به همراه «محمود احمدی‌تبار» و «موسوی‌نژاد» در ادامه عملیات پاکسازی این مناطق از لوث وجود گروهک تروریستی پژاک به علت برخورد خودرو با مین به شهادت رسیدند.

همسر شهید جمراسی در گفتگو با در بیان خاطرات شهید جمراسی گفت: در جمع های خانوادگی یا در مهمانی ها تا ساعاتی از شب می نشست و با ذوق و شوق خاصی برای اطرافیان از خاطرات جنگ می گفت. با لذت هم می گفت، از تعریف کردن این خاطرات خسته نمی شد، اگر تلویزیون موسیقی یا شعری در خصوص شهدا پخش می کرد و یا مثلا تشییع جنازه شهدای گمنام را نشان می داد با اشتیاق تمام نگاه می کرد و بی اختیار اشک از چشمانش جاری می شد، همیشه حسرتی در دل داشت که کمتر به زبان می آورد، اما این سوز و حسرت درونی را می شد در رفتار و حرکات ایشان دید، شهادت را بر زندگی دنیا و لذتهای آن ترجیح می داد. در خصوص شهادت بیشتر با همکارانش صحبت می کرد، چون نمی خواست با طرح این مسئله در خانه ما را ناراحت کند.

وی افزود: به گفته همکارانشان هر بار قبل از عزیمت به مأموریت، قدری درخواست فرصت می کرده تا نیازها و احتیاجات خانواده را برطرف کند و بعد عازم شود اما در مأموریت اخیر که منجر به شهادتشان شد، هیچگونه درنگی نداشت، حتی خیلی هم با عجله و شتاب حرکت کرد. اما س در سفر آخر ظهر بود که آمد منزل. قدری دراز کشید اما مثل اینکه دلش طاقت نیاورد. خیلی سریع بلند شد و وسایل سفر را آماده کرد و به همراه شهید احمدی تبار رفت. در آخرین لحظات، خوشحالی زایدالوصف ایشان و شتابی که برای رفتن داشت غیر عادی به نظر می آمد.

همسر شهید جمراس اظهار کرد: یکی از رفتارهای نیکو و پسندیده شهید جمراسی کمک کردن به فقرا و دلجویی از یتیمان بود، کودکان یتیمی را می شناخت و همیشه آنها را مورد ملاطفت و دلجویی قرار می داد، گاهی هم بدون اینکه متوجه شوند به آنها کمک می کرد، در سفرهای زیارتی، ابتدا برای آنها سوغاتی می خرید، بعضی وقتها هم به این بهانه که چیز خوبی برای سوغات پیدا نکرده به صورت نقدی کمک می کرد، با وجود اینکه از منزلشان تا خانمان مسافت زیادی نبود با ماشین می رفت دنبالشان و آنها را به خانه می آورد. در خانه با مهربانی و خوشرویی از آنها پذیرایی می کرد و دوباره آخر شب خودش آنها را بر می گرداند.

مهران جمراسی فرزند شهید در بیان خاطرات پدرش گفت: گاهی که با هم می نشستیم از خاطرات دوران جنگ برایم می گفت، از همرزمان شهیدش و اینکه چگونه آنها به شهادت رسیده اند و او جامانده است، به خصوص از شهید مصطفی بیگی و نحوه شهادت او. می فت: «با هم در آمبولانس بودیم و در حال حمل مجروحین که ماشین توی جاده گیر کرد. به محض اینکه برای هل دادن ماشین پیاده شدم، خمپارهای کنار آمبولانس زمین خورد، مصطفی بیگی به شهادت رسید و من زنده ماندم».

فرزند شهید با اشاره به حسرت پدر در آرزوی شهادت، افزود: در خصوص شهادت با حالتی توام با حسرت و سوز درونی می گفت: «همه می میرند و از دنیا می­ روند، اما مرگی که با شهادت باشد خیلی فرق می کند، اول و آخر مرگ هست ولی شهادت کجا و مرگ عادی کجا؟».

وی خاطر نشان کرد: انسانی خاکی و متواضع بود، همیشه طوری برخورد می کرد که کسی متوجه درجه و جایگاه او نشود، برای آمدن به خانه یا با سرویس می آمد یا با ماشینی که پلاک سپاه داشت، اما همیشه در نقطهای که از خانه فاصله داشت پیاده می شد و بقیه راه را پیاده می آمد، لباس فرم سپاه را خارج از محیط کاری به تن نمی کرد. زمانی هم که لباسها نیاز به شستن داشت، آنها را داخل پلاستیک سیاهی می گذاشت و به خانه می آورد، می گفت؛ «نمی خواهم کسی درجه و جایگاه من را بداند»، طوری بود که حتی اقوام نزدیک هم تا قبل از شهادتش از جایگاه و درجه ایشان مطلع نبودند.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن