روایت یک فرار؛ از سرابِ «آزادی زن» تا کابوسِ مقرهای پژاک/پ.ک.ک

انجمن بیتاوان: «ناهید»، دختر ۲۲ ساله اهل یکی از روستاهای مرزی استان کردستان است. او در ۱۶ سالگی با وعدههای جذاب و شعارهای فریبنده درباره «آزادی و برابری زنان» به مقرهای پژاک پیوست. ناهید پس از تحمل ۴ سال شرایط سخت، ایزوله و سرکوب عاطفی در کوهستانهای سرد، سرانجام در یک شب برفی موفق به فرار شد. آنچه در ادامه میخوانید، روایت تکاندهنده او از حقایق پشت پرده این گروه است.
بیتاوان: ناهید عزیز، از اینکه شجاعت به خرج دادی و حاضر شدی با «بیتاوان» گفتوگو کنی ممنونیم. یک دختر ۱۶ ساله چطور پایش به مقرهای پژاک باز میشود؟
ناهید: همه چیز از یک خلاء عاطفی و بحران دوران نوجوانی شروع شد. من دختر پرشور و باآرزویی بودم، اما در محیط زندگیام احساس محدودیت میکردم. در همان ایام، از طریق فضای مجازی و چند رابط، با افرادی آشنا شدم که مدام از «آزادی زن»، «برابری» و «حق تعیین سرنوشت» صحبت میکردند. عکسها و ویدیوهایی که نشانم میدادند دختری مستقل و قدرتمند را به تصویر میکشید. آنها به من قول دادند که اگر با آنها بروم، میتوانم تحصیل کنم، مستقل شوم و زندگی آزادی داشته باشم. اما وقتی از مرز رد شدیم، با سیلی سخت واقعیت بیدار شدم.
بیتاوان: وقتی وارد مقرها شدی، با چه تصویری روبرو شدی؟ آیا آن شعارهای آزادی زنان واقعیت داشت؟
ناهید: مطلقاً خیر! همهچیز یک ویترین رسانهای دروغین بود. به محض ورود، اولین کاری که کردند این بود که تمام نشانههای دختارنه و هویت فردیام را از من گرفتند. گوشی، وسایل شخصی، حتی موها و لباسهایم را تغییر دادند. یک «اسم سازمانی» روی من گذاشتند و گفتند: «تو دیگر ناهید نیستی، تو متعلق به ساختاری.» بزرگترین تناقض آنجا بود که مدام شعار «آزادی زن» میدادند، اما در عمل هرگونه احساس زنانه، عاطفه، یا حتی گریه کردن را نشانهای از «ضعف بورژوایی» میدانستند و سرکوب میکردند. در آنجا زن بودن یعنی تبدیل شدن به یک ماشین بیاحساس برای اجرای دستورات فرماندهان.
بیتاوان: برخورد آنها با خانوادهها چگونه بود؟ آیا مادرت توانست خبری از تو بگیرد؟
ناهید: این تلخترین و دردناکترین بخش زندگی من است. حدود یک سال بعد از ورودم، مادرم با هزار سختی و التماس خودش را تا نزدیکی مقر ما در کوهستان رسانده بود. وقتی فهمیدم مادرم پشت مقر است، با گریه از فرماندهام خواستم اجازه دهد فقط ۵ دقیقه او را ببینم و دستش را ببوسم. اما با لحنی کاملاً سرد و تحقیرآمیز به من گفتند: «خانواده دشمن توست! تو دیگر مادری نداری.» مادرم را با تهدید راندند و به من هم دو هفته «نقد سازمانی» و نگهبانیهای سنگین اجباری دادند تا به قول خودشان «عاطفه خانوادگی» را در من بکشند.
بیتاوان: شرایط روزمره دختران و نوجوانان در آن کوهستانها چطور گذشت؟
ناهید: دختران ۱۴ تا ۱۷ ساله زیادی آنجا بودند. روزی ۱۲ تا ۱۴ ساعت کار فیزیکی سخت انجام میدادیم؛ از جابهجایی سنگهای سنگین و سنگرسازی گرفته تا پیادهرویهای طولانی در برف با بار سنگین. صدمات جسمی جدی مثل مشکلات شدید کمر و زانو بین دختران بسیار شایع بود. از نظر روحی هم دوستی ممنوع بود! اگر با یک دختر دیگر صمیمی میشدی یا درددل میکردی، متهم به «توطئه» یا «رفاقتبازی» میشدی. ما حتی حق نداشتیم به آینده خودمان فکر کنیم.
بیتاوان: چطور شد که تصمیم به فرار گرفتی؟ ترس از دستگیر شدن یا مرگ مانعت نمیشد؟
ناهید: نقطه عطف زمانی بود که دیدم یکی از دختران همسنوسالم به دلیل بیماری عفونی ساده و عدم رسیدگی پزشکی، جلوی چشمانمان تلف شد. همانجا فهمیدم تمام آن شعارهای حقوق بشری دروغ است و ما فقط گوشت دم توپ برای اهداف سیاسی فرماندهان هستیم. ترس از فرار خیلی زیاد بود؛ چون به ما میگفتند اگر فرار کنید یا توسط خود گروه تیرباران میشوید، یا اگر به ایران برگردید شکنجه و اعدام میشوید! اما من تصمیم گرفتم مرگ در مسیر فرار را به این زندگی تدریجی و بیهویت ترجیح دهم.
بیتاوان: شب فرار چگونه گذشت؟
ناهید: بیش از چند ماه منتظر یک فرصت بودم. یک شب زمستانی که کولاک شدیدی میآمد و نگهبانها به خاطر سرما حواسشان پرت بود، اسلحه را زمین گذاشتم و فقط با یک جفت پوتین و کاپشن زدم به دل صخرهها. ساعتها در تاریکی مطلق، تاریکی و سرمای زیر صفر دویدم. چند بار زمین خوردم و پاهایم زخمی شد، اما فقط تصویر مادرم جلوی چشمم بود. بالاخره خودم را به اولین پاسگاه مرزی رساندم و خودم را معرفی کردم.
بیتاوان: بعد از بازگشت، برخورد مسئولان و جامعه با تو چطور بود؟ آیا ترسهایت واقعیت داشت؟
ناهید: آن ترسها بزرگترین دروغی بود که فرماندهان به ما گفته بودند تا جرات فرار پیدا نکنیم. وقتی برگشتم، بعد از طی مراحل قانونی و حمایتی، بدون هیچ مشکلی به آغوش خانوادهام برگشتم. لحظهای که مادرم را بعد از ۴ سال بغل کردم، احساس کردم دوباره متولد شدهام. البته کابوسهای آن شبها و آسیبهای جسمی کوهستان هنوز با من است، اما اکنون دارم درس میخوانم و تلاش میکنم زندگی از دسترفتهام را بازسازی کنم.
بیتاوان: به عنوان دختری که این مسیر تلخ را تجربه کرده، چه پیامی برای دختران جوان مرزنشین داری؟
ناهید: به تمام دختران همسنوسالم میگویم: گول عکسهای شیک، شعارهای قشنگ «آزادی زن» و وعدههای فضای مجازی را نخورید. پشت این شعارها در کوهستان، چیزی جز نابودی آینده، سرکوب احساسات و پشیمانی وجود ندارد. آزادی واقعی در آگاهی، درس خواندن و ساختن آینده در کنار خانواده است، نه در پادگانهای سرد و ایزولهی گروهی که حتی حق گریه کردن را هم از شما میگیرد.

