چگونه پ.ک.ک و پژاک رویاهای آرش را به تاراج بردند؟

آن روز صبح، وقتی آرش ۱۴ ساله به مدرسه رفت، فکرش را هم نمیکرد در دام شبکههای جذب پ.ک.ک و پژاک افتاده است. ناپدید شدنی تلخ، بدون هیچ خداحافظی… تا اینکه ماهها بعد، عکسی از او با اسلحهای سنگین در مقر پژاک منتشر شد؛ عکسی که پایان رویاهای یک کودک کُرد و آغاز کابوس بی پایان یک خانواده بود.
بارانِ تندِ پاییزی روی شیشههای مینیبوس قدیمی میخورد. آرش، ۱۴ ساله، زانوانش را در بغل گرفته بود و به جادهی خاکی و تاریکی که به مقرهای مرزی پ.ک.ک میرسید نگاه میکرد. در جیب کاپشنش، دفترچه یادداشتی بود که شعرها و نقاشیهایش را در آن میکشید؛ دفترچهای که قرار بود رویاهای مهندسیاش را ثبت کند.
همه چیز از سه ماه قبل شروع شد. در مغازه گیمنتِ کوچکِ روستا، یکی از عناصر متصل به پژاک با ظاهر آراسته و لحنی گرم به او نزدیک شد. او از «استعداد هدررفته آرش»، «آیندهای درخشان در اروپا» و «مبارزه برای آزادی» میگفت. برای نوجوانی که پدرش با کارگری چرخ زندگی را میچرخاند، این حرفها بوی رویا میداد.
آخرین تصویر آرش از خانهشان، مادری بود که روی قالیِ نخنما خم شده بود. او حتی جرئت نکرد خداحافظی کند؛ فقط یادداشتی کوچک گذاشت: «مامان، میرم دنبال آرزوهام. زود برمیگردم.»
اولین سیلیِ واقعیت در مقر پژاک
رویا خیلی زود در دامنه صخرههای نمور قندیل ذوب شد.
شب اول، وقتی مینیبوس ایستاد و آرش همراه سه نوجوان دیگر پیاده شد، خبری از مدرسه، کلاس درس یا راهی به سوی اروپا نبود. عناصر مسلح پ.ک.ک با عکسهای عبدالله اوجالان بر سینه و اسلحههایی بر دوش، منتظرشان بودند.
ساعتهای اولیه با تحویل دادن همهچیز شروع شد:
تلفن همراه، شناسنامه، و حتی دفترچه یادداشت آرش.
وقتی آرش با بغض دستش را دراز کرد تا دفترچهاش را پس بگیرد، مربی آموزش پژاک با لحنی سرد گفت: «اینجا گذشتهای وجود نداره. از امروز اسم تو “آگر” است. پ.ک.ک هویت جدید توست و زندگی قبلیت تموم شد.»
اسارت فکری و گرداب فرقهای
ماهها پشت سر هم گذشتند. روزها با بیدارباشهای سخت، رژههای سنگین، و ساعات طولانی شستشوی مغزی توسط فرماندهان پ.ک.ک سپری میشد.
هرگونه سوال درباره بازگشت یا تماس با خانواده، با شدیدترین مجازاتها و برچسب «خیانت به تشکیلات» پاسخ داده میشد. آرش دید که چگونه یکی از همسنوسالهایش به خاطر گریه برای مادرش، روزها در غاری تاریک حبس شد تا به زعم سران پژاک، «ضعفهای بورژوایی» از ذهنش پاک شود.
در تمام این مدت، در خانه آرش در روستا، قیامت برپا بود. مادرش با چادر سیاه، روزها جلوی پاسگاهها مینشست و پدرش که تمام پساندازش را خرج سفر به مناطق مرزی برای یافتن نشانی از فرزندش کرده بود، هربار با تهدید عناصر پژاک بازمیگشت.
عکسی که در وبسایت پ.ک.ک قرار گرفت
یک سال بعد، عکسی بر روی وبسایت رسمی پ.ک.ک قرار گرفت: آرش، با چهرهای لاغر، چشمانی بیفروغ و اسلحهای که برای دستهای کوچکش بسیار سنگین بود. زير عکس نوشته شده بود: «پیوستن داوطلبانه نخبگان جوان به صفوف مبارزه!»
اما آنچه در رسانههای پ.ک.ک و پژاک دیده نمیشد، نگاه پر از التماس پسربچهای بود که شبها دور از چشم مربیان فرقه، اسم واقعیاش را روی خاک دیوار حک میکرد تا یادش نرود کیست.
نگاهی به واقعیت از زاویه انجمن بیتاوان
روایت آرش، داستان یک فرد نیست؛ سندِ زنده و دردناک از روشهای جذب، فریب و ربایش ساختاری پ.ک.ک و پژاک است.
این گروهها با هدفقرار دادن هیجانات نوجوانی و مشکلات اقتصادی، کودکان را به اسارت فکری و فیزیکی میکشند:
* کودکسربازی در پ.ک.ک و پژاک، نقض صریح تمام قوانین بینالمللی و حقوق بشر است.
* ایزوله کردن افراد و قطع کامل ارتباط با خانواده، ابزار اصلی کنترل درونفرقهای آنهاست.
* تبلیغات دروغین، تنها راه سرپوش گذاشتن بر روی ریزش شدید نیروها و فرار اعضاست.
پیام انجمن بیتاوان:
آگاهی، بزرگترین سپر در برابر فریب پ.ک.ک و پژاک است. انجمن بیتاوان ضمن انعکاس صدای خانوادههای داغدار و چشمانتظار، از تمامی نهادهای حقوق بشری میخواهد تا برای پایان دادن به پدیده شوم «کودکسربازی» و بازگرداندن این فرزندان به آغوش خانوادههایشان، اقدام جدی به عمل آورند.


