مصاحبه

روایتی از یک فراق بی‌پایان؛ وقتی دروغ‌های پژاک خانواده‌ای را داغدار کرد

بی‌تاوان: سال‌هاست که تبلیغات فریبنده گروه‌های مسلح غیرقانونی، جوانان مناطق مرزی را با شعارهای پوشالی هدف قرار می‌دهد. اما پشت این وعده‌های رنگین، سرابی از تباهی و رنج بی‌پایان برای خانواده‌ها قرار دارد. در این گفت‌وگو، پای صحبت‌های مادری نشسته‌ایم که فرزند جوانش با فریب عوامل پژاک از خانه رفت، در کوهستان‌های سرد جان باخت و حتی مزار و نشانی از او برای تسلای دل خانواده باقی نمانده است.

فریب و روزهای تاریکِ پیش از رفتن
خبرنگار: سلام مادر جان. از شما سپاسگزارم که وقت گذاشتید و تلخ‌ترین خاطرات زندگی‌تان را روایت کردید. برای شروع، کمی از کامران بگویید؛ پیش از اینکه پای گروه‌های مسلح به زندگی‌تان باز شود، او چطور جوانی بود؟
مادر کامران: (آهی می‌کشد و چادرش را روی صورتش مرتب می‌کند) کامرانِ من ۲۱ سالش بود. آرام، مهربان و سر به زیر. درس می‌خواند و هم‌زمان کار می‌کرد تا دستش توی جیب خودش باشد. امید من و پدرش بود. هیچ مشکلی با ما نداشت؛ نه سر و صدا می‌کرد، نه اهل رفیق‌بازی‌های خطرناک بود. فقط یک جوان ساده بود که آرزوهای بزرگی برای آینده‌اش داشت.
خبرنگار: چه شد که مسیر زندگی او تغییر کرد؟ چطور متوجه شدید که جذب پژاک شده است؟
مادر کامران: چند ماهی بود که رفت‌وآمدهایش کمی مشکوک شده بود. با آدم‌هایی آشنا شده بود که از آن طرف مرز یا از طریق فضای مجازی مغزش را شست‌وشو داده بودند. وعده و وعیدهایی به او داده بودند که بعدها فهمیدیم همه دروغ بوده؛ حرف از مبارزه برای حقوق خلق و آینده‌ای روشن می‌زدند. کامران ساده‌دل بود، حرف‌های قشنگ آن‌ها را باور کرده بود. یک روز صبح از خانه رفت و دیگر برنگشت. گوشی‌اش خاموش شد و دنیا روی سر من و پدرش خراب شد.

بی‌خبری مطلق و خبر تلخِ مرگ در کوهستان
خبرنگار: بعد از رفتنش، چه تلاشی برای پیدا کردنش کردید و چطور از سرنوشت او باخبر شدید؟
مادر کامران: کارمان شده بود کارتن‌خوابی در ادارات و نهادهای مختلف پیگیری کردیم، اما کسی خبری نداشت. ما ماه‌ها در برزخِ بی‌خبری سوختیم. نه می‌دانستیم زنده است، نه مرده. هر زنگ تلفنی تن ما را می‌لرزاند. تا اینکه بعد از مدت‌ها، از طریق پیام‌های پنهانی و افراد دیگر فهمیدیم کامران را فریب داده و به مقرها برده‌اند و در یک درگیریِ بی‌هدف در آن سوی مرز، کشته شده است. آن‌ها بچه‌های مردم را مثل ابزار مصرف می‌کنند و به کشتن می‌دهند.
خبرنگار: ضربه روحی از دست دادن فرزند یک طرف، اما ماجرای تحویل ندادن پیکر چطور زندگی شما را تحت تاثیر قرار داد؟
مادر کامران: این دردناک‌ترین بخش ماجراست… داغِ فرزند یک طرف، نداشتنِ مزار و سنگ‌قبر طرف دیگر. یک مادر دلش به چی خوشه؟ به اینکه سر مزار فرزندش برود، شمعی روشن کند، با او حرف بزند. گروهک پژاک حتی این حق طبیعی را هم از ما گرفتند. پیکر کامران را پس ندادند. به ما گفتند «او شهید راه ماست و نیازی به تحویل پیکر نیست!» انگار کامران بچه آن‌ها بود و ما غریبه بودیم. تا همین امروز، پدرش هر روز به کوه و بیابان نگاه می‌کند، به امید روزی که نشانی از او پیدا شود. این شکنجه، هر روز تکرار می‌شود.

پیامی به جوانان و خانواده‌ها
خبرنگار: اگر بخواهید امروز به عنوان یک مادر داغ‌دیده با جوانانی که ممکن است تحت تأثیر این تبلیغات قرار بگیرند و با خانواده‌هایشان صحبت کنید، چه می‌گویید؟
مادر کامران:
پیام من به تمام جوانان این است: گول شعارهای توخالی و ظاهر فریبنده این گروهک‌ها را نخورید. آن‌ها خیرخواه شما نیستند؛ آن‌ها زندگی شما، جوانی شما و آرامش خانواده‌تان را نابود می‌کنند. عاقبتِ پیوستن به پژاک، جز مرگ در غربت و گم‌نامی چیز دیگری نیست.

و به پدران و مادران می‌گویم: مراقب فرزندانتان باشید. نگذارید دشمنان با فریب، پاره‌های تن شما را از آغوشتان بیرون بکشند و در کوره جنگ‌های بی‌هدف بسوزانند. درد نداشتنِ مزار فرزند، دردی است که هیچ‌وقت دوا نمی‌شود.
خبرنگار: از صحبت‌های صمیمانه و شجاعت شما در روایت این واقعیت تلخ سپاسگزارم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا