مصاحبه

​دختر سردشتی که از دام پژاک گریخت

خبرنگار: سلام پروان جان. ممنون که دعوت انجمن بی‌تاوان را پذیرفتی و حاضر شدی از تجربه‌ات بگی. معمولاً روایت‌هایی که از جدایی اعضا می‌شنویم خیلی کلی و شبیه هم هستند، اما می‌خواهیم امروز بدون حرف‌های شعاری، دقیقاً بشنویم ۱۶ سالگی تو چطور در آن کوه‌ها گذشت.

پروان: سلام. ممنون از شما. راستش صحبت کردن درباره‌اش هنوز هم برام راحتی نیست. جامعه خیلی وقت‌ها جوری نگات می‌کنه که انگار خودت همه‌چیز رو انتخابی و از روی آگاهی کامل انجام دادی. اما خب… آماده‌ام که دقیق و شفاف بگم.

خبرنگار: برویم سراغ نقطه شروع. دختری در ۱۶ سالگی، در سردشت؛ شهری که خودش زخم‌خورده‌ی تاریخ و شیمیایی است. چه اتفاقی افتاد که یکباره سر از مقرهای پژاک درآوردی؟ هیجان نوجوانی بود یا مشکلی در خانه؟

پروان: ترکیبی از هر دو، اما بیشترش دست‌کاری ذهنی بود. من ۱۶ سالم بود، تو سنی که با کوچک‌ترین اختلاف خانوادگی فکر می‌کنی کل دنیا باهات دشمنه. توی فضای مجازی با شخصی آشنا شدم که لحن صحبت کردنش خیلی متفاوت بود. حرف از «آزادی»، «ارزش زن» و «استقلال» می‌زد. برای یک دختر ۱۶ ساله روستایی که با محدودیت‌های سنتی دست‌وپنجره نرم می‌کرد، این حرف‌ها مثل یک کلید جادویی بود. ناگهان حس کردم جایی هست که من را می‌فهمند. یک روز بعد از یک بحث ساده خانوادگی، به من گفتند: «اگر بخواهی می‌تونی زندگی واقعی‌ات رو بسازی.» و من هم بدون اینکه حتی یک ساک لباس بردارم، رفتم.

خبرنگار: وقتی وارد مقرهای آن‌ها شدی، تصویر ذهنی‌ات چقدر با واقعیت تطابق داشت؟ روزهای اول چطور گذشت؟

پروان: (لبخند تلخ) هیچ شباهتی نداشت. تصویر ذهنی من شعارها بود: کتاب‌خوانی، احترام، آزادی. اما وقتی پام به مقر رسید، اولین کاری که کردند گرفتن گوشی، شناسنامه و حتی اسمم بود. نام من دیگر پروان نبود؛ یک اسم سازمانی روی من گذاشتند. از همان روز اول آموزشی، تازه فهمیدم با یک آموزش نظامی سخت و یک انضباط خشک و بی‌پایان روبرو هستم. حق نداشتیم به خانواده فکر کنیم. اگر حس می‌کردند دلتنگ شدی، در نشست‌های نقد خودی (خودانتقادی) جلوی جمع تحقیرت می‌کردند که «هنوز ذهنت بورژوایی و وابسته به خانواده است».

خبرنگار: خیلی‌ها می‌پرسند چرا بچه‌ها همان ماه‌های اول برنمی‌گردند؟ تو که دیدی اوضاع آن‌چیزی نیست که فکر می‌کردی، چرا همان سال اول تلاش نکردی برگردی؟

پروان: این دقیقاً همان سوالی است که فقط کسی می‌پرسد که در آن فضا نبوده. برگشتن از آنجا به همین راحتی نیست که چمدانت را برداری و سوار تاکسی شوی! شما وسط کوهستان‌های مرزی هستید، بدون هیچ مدرک شناسایی، بدون پول، و تحت نظارت دائمی. علاوه بر این، از روز اول یک ترس بزرگ در دلت می‌کارند: «اگر برگردی، نیروهای امنیتی تو را اعدام یا زندانی ابد می‌کنند. خانواده‌ات دیگر تو را قبول ندارند.» این ترس ترسیمی، از هر میله‌ی زندانی محکم‌تر است. تو فکر می‌کنی راه بازگشتی نداری.

خبرنگار: اما تو ۲۰ سالگی تصمیم گرفتی این ترس را ببُری. چه نقطه عطفی باعث شد بگی «حتی اگر کشتنم هم باید بروم»؟

پروان: یک اتفاق خیلی کوچک. بعد از چهار سال، برای اولین بار اتفاقی از یک رادیوی قدیمی کوچک، صدای اذان و یک ترانه محلی سردشتی شنیدم. اون لحظه مثل یک سیلی محکم بود. یاد مادرم افتادم؛ یاد روزهایی که توی حیاط خونه‌مون چای می‌خوردیم. متوجه شدم چهار سال از بهترین سال‌های جوانی‌ام برای ایدئولوژی و جنگی هدر رفته که هیچ ارتباطی به آینده من و مردمم ندارد. دیدم دوستانی که با من آمده بودند، یا در درگیری‌ها کشته شدند یا پژمرده شدند. همان‌جا تصمیمم را گرفتم: یا هنگام فرار تیر می‌خورم و تمام می‌شود، یا می‌رسم و دوباره زنده می‌شوم.

خبرنگار: فرارت چطور اتفاق افتاد؟ لحظات ترسناکی بود؟

پروان: یکی از سخت‌ترین شب‌های زندگی‌ام بود. چند هفته زیرنظر داشتم که شیفت‌های نگهبانی چطور تغییر می‌کند. یک شب بارانی در کوهستان، موقعی که نگهبان تعویض می‌شد، از مسیر شیبداری که خطرناک بود اما دیده نمی‌شد، خودم را پایین انداختم. ساعت‌ها در تاریکی مطلق، بدون چراغ، با پاهای زخمی پیاده‌روی کردم. هر لحظه منتظر بودم از پشت سر شلیک کنند. وقتی به اولین روستای مرزی ایران رسیدم و خودم را تسلیم کردم، از شدت ترس و خستگی بی‌هوش شدم.

خبرنگار: وقتی برگشتی، بزرگ‌ترین ترست چی بود؟ برخورد خانواده و نهادهای قانونی چطور بود؟ آیا همان شایعات سازمانی حقیقت داشت؟

پروان: بزرگ‌ترین ترسم برخورد مادرم بود؛ فکر می‌کردم من را نپذیرد. اما وقتی من را دید، فقط گریه کرد و بغلم کرد. در مورد برخورد قانونی هم، تمام آن حرف‌هایی که در مقرها درباره شکنجه و اعدام می‌گفتند، دروغی برای نگه‌داشتن ما بود. مراحل قانونی طی شد، بازجویی‌ها انجام شد تا مطمئن شوند خطری ندارم، و بعد از آن توانستم به آغوش خانواده‌ام برگردم و زندگی‌ام را از صفر شروع کنم.

خبرنگار: الان ۲۳ سالت است. چهار سال از مهم‌ترین سال‌های عمرت در آن فضا گذشت. وقتی امروز به دختران ۱۶ یا ۱۷ ساله هم‌شهری‌ات در سردشت یا بانه نگاه می‌کنی، چه حسی داری؟

پروان: دلم می‌خواهد به تک‌تک‌شان بگویم گول شعارهای قشنگ فضای مجازی را نخورند. فضای مجازی و کسانی که برای گروه‌های مسلح تبلیغ می‌کنند، فقط ویترین قشنگ را نشان می‌دهند؛ هیچ‌کس از تنهایی، سرمای زمستان قندیل، تحقیرها و حسرتِ یک لحظه دیدن پدر و مادر حرفی نمی‌زند. آزادی با سلاح و در فرار به دست نمی‌آید.

خبرنگار: برنامه فعلی‌ات برای آینده چیست؟ پروانِ امروز با پروانِ ۱۶ ساله چه تفاوتی دارد؟

پروان: پروان ۱۶ ساله زودباور و احساساتی بود، اما پروان امروز خیلی سخت‌کوش شده. دارم درسم را ادامه می‌دهم تا وارد دانشگاه شوم. می‌خواهم خیاطی و طراحی لباس را به‌صورت حرفه‌ای دنبال کنم. زندگی ساده در شهر خودم، کنار خانواده‌ام، به تمام آن رویاهای پوچ و شعارهای بی‌اساس می‌ارزد.

خبرنگار: ممنون از اینکه وقت گذاشتی و صریح و شجاعانه صحبت کردی.

پروان: ممنون از شما و انجمن بی‌تاوان که صدای امثال من هستید تا بقیه دختران در این دام نیفتند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا