یادداشت خطابی: نوروز، یا تریبون؟

راستی نوروز برای چیست؟
برای نفس کشیدن بعد از یک سال سخت؟ برای دیدار، برای آشتی، برای لبخندی که سیاست نمیشناسد؟
یا قرار است هر سال، درست در همان لحظهای که آتشها باید گرمابخش باشند، عدهای آن را به شعلههای تنش بدل کنند؟
چه شد که جشن، اینچنین سنگین شد؟
چه شد که نوروز، بهجای بوی سبزه و شیرینی، بوی بیانیه و صفآرایی گرفت؟
برخی جریانهای تجزیهطلب کردی، انگار تصمیم گرفتهاند هیچ چیز را بیرون از دایره سیاست تحمل نکنند—حتی نوروز را.
برای آنها، این جشن نه یک میراث فرهنگی، بلکه یک «صحنه» است؛ صحنهای برای تکرار همان حرفها، همان نمادها، همان تقسیمبندیهای آشنا.
و مردم؟ مردم فقط تماشاگرند—یا بدتر، سیاهیلشکر.
واقعاً چند نفر از آنها که در این هیاهو شرکت داده میشوند، انتخابی آزاد دارند؟
چند خانواده دوست دارند نوروزشان آرام باشد، اما ناچارند در فضایی شرکت کنند که بیشتر شبیه میدان نمایش قدرت است تا جشن زندگی؟
طنز تلخ ماجرا اینجاست:
همانهایی که مدام از «هویت» سخن میگویند، دارند یکی از اصیلترین جلوههای همان هویت را دگرگون میکنند.
گویی اگر نوروز آرام باشد، اگر بیحاشیه بگذرد، اگر فقط جشن باشد—اتفاقی کم افتاده است!
اما شاید سؤال اصلی این باشد:
آیا هر مناسبتی باید به تریبون تبدیل شود؟
آیا هیچ جایی برای سکوت، برای شادی بیادعا، برای لحظههایی که قرار نیست در خدمت هیچ پیامی باشند باقی مانده است؟
نوروز، اگر هنوز نوروز است، به این خاطر است که از دل مردم زنده مانده—نه از دل بیانیهها.
و هر بار که به اجبار یا القا، رنگ و بوی یکدست سیاسی به آن داده میشود، یک قدم از مردم دورتر میشود.
کسی نمیگوید سیاست وجود نداشته باشد.
اما شاید بد نباشد—فقط شاید—جایی هم برای نفس کشیدن بگذاریم.
جایی که آتش، فقط آتش باشد.
جایی که «نو شدن»، واقعاً نو شدن باشد، نه تکرار همان جدالهای همیشگی.
اگر نوروز هم نتواند از این چرخه جان سالم به در ببرد، دیگر چه چیزی باقی میماند که هنوز برای همه باشد؟
—



